2روز پيش بعد از افطار با وحيد دعوامون شد،من خيلي اعصابم خرد شد و گريه كردم وحيد هم از خونه زد بيرون......................راستش بيشتر دعواهاي ما به خاطر خونواده وحيد هستش،از بس مامانم مامانم وخواهرم خواهرم ميكنه من ديگه آتيش ميگيرم،خيلي دوستشون داره،ميدونم خونوادشن حق داره دوستشون داشته باشه ولي چيكار كنم حسوديم ميشه وحيد و فقط واسه خودم ميخوام،.................................البته اونام خيلي ازمون سو استفاده ميكنن،مثلأ برادر شوهرم همون كه با زن و دخترش اومدن خونمون ،داره خونه ميسازه زنگ زده به وحيد كه برام لامپ كم مصرف بخر،...........يعني وقتي وحيد بهم گفت آتيش گرفتم بهش گفتم آخه مگه شيراز لامپ گير نمياد،وحيد گفت اون ميره سر كار وقت نميكنه بره بخره،منم گفتم يعني تو اينجا بيكاري،به برادر زنش بگه بره بخره ،خلاصه ديگه وحيد راضيم كرد رفتيم خريديم براشون،برادر شوهرم اومد بردشون،بعد زنگ زده ميگه چرا برام اين مارك خريدين،والا جاي تشكرشونه، تازه هنوز هم پولش رو بهمون ندادن،............................................راستي اون سري كه جاريم اومده بود خونمون وقتي برميگردن خونشون با برادر شوهرم دعواشون ميشه جاريم خيلي خونش شلخته هست،برادر شوهرم بهش گفته به جاي اينكه هر روز بري خونه مامانت بشين يه كم خونه زندگيت رو مرتب كن جاريم هم گفته خونه دلبند اينا كه تميزه همه كارا رو وحيد ميكنه،برادر شوهرم هم رفته به مادر شوهرم گفته،مادر شوهرم هم به وحيد گفته.............به خدا وقتي جاريم اينجا بود همه كارا رو خودم تنها انجام ميدادم حتي جاريم هم بهم كمك نميكرد.والا به خدا نمك ميخورن نمكدون ميشكنن..................................................................خب ديگه غيبت بسه بريم سر دعوا،ديروز كه وحيد ميخواست بره سر كار اومد كلي بوسم كرد ولي من خيلي ناراحت بودم باهاش آشتي نكردم،هر چي هم از سر كار بهم زنگ زد جوابش رو ندادم ديشب كه اومد خونه بازم اومد بغلم كرد،كلي خواهش كرد كه باهاش آشتي كنم،منم ديدم خيلي دارم ناز ميكنم ممكنه ديگه بد بشه اگه بيشتر از اين ناز كنم،باهاش آشتي كرد ولي هنوز از دستش ناراحتم.........................................................................................خدا نوشت:خدايا تو رو به حق اين ماه عزيز همه مريضا رو شفا بده.آمين.............................................................................يا فارس الحجاز ادركني،يا اباصالح المهدي ادركني
برچسب:
نویسنده: age60
تاريخ: شنبه
4 شهريور
1391 ساعت: 20:19