وقتي رسيديم بابلسر چون هوا خيلي گرم بود, بدنامون عرق كرده بود نياز به حموم داشتيم رفتيم ويلا اجاره كرديم،و اول رفتيم يه دوش دو نفره حسابي گرفتيم و آماده شديم رفتيم لب دريا نشستيم...................... به نظرم دريا شبا خيلي رمانتيك تره،كلي عشقولانه شديم وبعد اومديم ويلا وحيد لباساي كثيفمون رو شست و لالا كرديم،............................................صبح ساعت 9بلند شديم بازم دوش گرفتيم وحركت كرديم. ساعت 3بود كه رسيديم گرگان وحيد خيلي اصرار داشت كه ناهار رو ناهار خوران غذا بخوريم وحيد شيشليگ سفارش داد منم ماهي سفيد كه كيفيت غذاش اصلأ خوب نبود من خيلي كم غذا خوردم،...............................رفتيم روستاي زيارت يه امامزاده اونجا بود رفتيم زيارت خيلي ده باصفايي بود بعد رفتيم تو جنگل چايي دم كرديم كلي هم عكس گرفتيم وحيد هم كمي ماشين رو شست ،بازهم تنش عرق كرده بود رفت تو آب آبتني كرد،اون قسمت از جنگل كه ما نشسته بوديم كسي نبود هوا هم تاريك شده بود يه باره ترس همه وجودمو گرفت نميدونم چرا يهويي اينهمه ترسيدم،سريع وسايلا رو جمع كردم بماند كه يه خرده هم با وحيد دعوا كردم از بس آروم آروم وسايلا رو ميبرد،حركت كرديم شب رو بجنورد خوابيديم البته قبل از خواب يه دعواي كوچولو كرديم بازم زود آشتي كرديم و خوابيديم،......................فردا ظهر ساعت 12بود كه رسيديم مشهد،رفتيم باركينگ حرم، قبل از زيارت رفتيم خيابوناي دور و اطراف حرم دنبال خونه ولي از بس خونه هاش كثيف بودن حالمون به هم ميخورد كه حتي بريم داخلش،ديگه خيلي خسته شده بوديم خيلي هم گرسنه بوديم رفتيم كنار ماشين تن ماهي و لوبيا خورديم و 1ساعتي هم خوابيديم و بازم رفتيم دنبال خونه بعد از كلي گشتن يه هتل تميز كنار حرم كرايه كرديم واسه 2شب.......................رفتيم دوش گرفتيم و رفتيم حرم.حال و هواي حرم قابل توصيف نيست يك ساعتي نشستيم،خيلي گرسنه بوديم رفتيم جيگركي ،من عاشق جگرم، چندتا سيخ جگر زديم به بدن.رفتيم لالا كرديم......................فردا صبح ساعت 9بلند شديم رفتيم بازار يه خرده سوغاتي خريديم ناهار رو رفتيم هتل جوجه خورديم يه كم هم استراحت كرديم بازم يه كم رفتيم خريد يه روسري خوشكل واسه خودم و دوتا خواهرم )ميناومنيره(خريدم، رفتيم حرم نماز مغرب عشا خونديم و زيارت كرديم شام هم هتل كوبيده خورديم رفتيم يه خرده ميوه هم خريديم بازم از خستگي نا نداشتيم اومديم هتل لالا كرديم...................... فرادش روز جمعه بايد هتل رو تحويل ميداديم تا قبل از ظهر وسايلامون رو جمع كرديم، دوش گرفتيم هتل رو تحويل داديم رفتيم حرم نماز جمعه روتو آفتاب خونديم و اومديم كنار ماشين با تن ماهي و سيب زميني و گوجه غذاي من درآوردي درست كرديم وحيد هم رفت نون بگيره عينك آفتابيش رو گم كرده بود كلي دلم واسه عينكه سوخت دوستش داشتم تو اولين مسافرتي كه با هم رفته بوديم)قشم( خريده بود،...................... يه كم هم استراحت كرديم بازم رفتيم زيارت با امام رضا خداحافظي كرديم و رفتيم آرامگاه نادر ،من خيلي دوست داشتم كه خواجه روي و اباسعد هم بريم از رو نقشه داشتم اسم خيابونا رو به وحيد ميگفتم كه بعضي از خيابونا رو وحيد پيدا نميكرد كه بازم يه كوچولو دعواكرديم فقط تونستيم اباسعد رو بريم كه ديديم هوا تاريك شده وحيد گفت كه بهتره امشب رو مشهد بمونيم فردا صبح حركت كنيم به سمت زاهدان،شب رو رفتيم يه پارك كه مخصوص مسافرا بود فكر كنم اسمش باباقدرت بود كه حسابي هم شلوغ بود صبح زود بلند شديم و حركت كرديم توي راه گيلاس و زرد آلو و خربزه خريديم كه من عاشق زردآلواش شدم......................توي راه چند بار چراغ چك ماشين روشن شد تربت حيدريه ماشين رو به مكانيك نشون داديم خدارو شكر نيم ساعتي كار ماشين طول كشيد ، ......................ناهار رو گناباد خورديم و عصر هم رسيديم به كوير كه هوا خيلي گرم بود و جاده ها هم خلوت بودو چند تا هم شتر ديديم،شب رو راور خوابيديم،...................... ظهر بود كه رسيديم بم يه كم تو شهرش گشتيم،بيشتر خونه ها و مغازه ها نوساز بودن،خيلي دلم گرفته شد، رفتيم ناهار رو اكبرجوجه خورديم، و حركت كرديم بازم جاده ها خلوت بود و گاهي وقتا هم كه ماشيني رد ميشد پلاكش رو باچسب رنگي پوشونده بود وحيد ميگفت كه دارن قاچاق ميكنن واسه همين پلاكاشون اينجورين. همه پليس راهها هم آماده باش بودن و كنار جاده ها هم ماشينهاي سوخته افتاده بود،......................من كه حسابي ترسيده بودم حتي يه كم هم گريه كردم و كلي فحش به سمانه)خواهر شوهرم( دادم، ساعت 5بود كه رسيديم ايرانشهر و سمانه اومد دنبالمون و رفتيم خوابگاهشون مسول خوابگاهشون يه زن و شوهر بودن كه تو همون خوابگاه خونه داشتن،خيلي هم مهمون نواز بودن،شب رو همونجا خوابيديم و فردا عصرش حركت كرديم،.....................قرار براين شد كه از راه شيرازبريم سمانه رو بذاريم خونشون ، شبش هم خونه آشناهاي مسول خوابگاهه جيرفت خوابيديم،.....................فردا عصرش رسيديم مادر شوهري برامون اسفند دود كرد،شب رو اونجا مونديم فردا صبحش پدر شوهري برامون جگر خريد صبحونه رو جگر زديم به بدن،بعد باهاشون خداحافظي كرديم و رفتيم خونه مامان خوشكل خودم حسابي دلم واسه همشون تنگ شده بود،به مناسبت نيمه شعبان شب رو با مامانم اينا رفتيم جشن ،فردا صبحش هم حركت كرديم اومديم بازم تو ديار غربت.
برچسب:
نویسنده: age60
تاريخ: شنبه
4 شهريور
1391 ساعت: 20:19