خرید بک لینک
شنبه90/4/4من صبح ساعت 9 از خواب بلند شدم وحيد هم سر كار بود،روز قبلش رفته بوديم دوربين )سايبرشات( خريده بوديم تا بتونيم حسابي عكس بگيريم چون شارژرش تبديل نداشت رفتم تبديل خريدمو اومدم وسايلا رو جمع كردم ،همه وسايل رو آماده كنار در چيدم رفتم يه دوش هم گرفتم ساعت 4شد ، وحيد اومد اول يه كم بهونه آورد كه اينجوري خيلي خسته ميشيم كاش چند روز ديگه ميرفتيم زاهدان دنبال سمانه)خواهر شوهرم(يه بار ديگه ميرفتيم مشهد،من ديگه قاطي كردم گفتم تو كه تصميمت اين بود صبح بهم زنگ ميزدي ميگفتي، از صبح تا حالا دارم وسايلا رو جمع ميكنم،بعد گفت كه يكي از همكاراش گفته اين كارو كن اينجوري هم بخواي بري مشهد هم زاهدان خسته ميشي، منم گفتم خب باشه من ديگه از اين به بعد با تو هيچ جا نميام ،ديگه ديد من ناراحت شدم گفت بلند شو بريم منم اولش يه كم ناز كردم)خب بخدا آدم زورش مياد اين همه وسايل رو جمع كردم با حرف يه نفر نظرش تغيير كرده(بعد ديدم خيلي اصرار ميكنه آشتي كردم. تا وسيله هارو چيديم تو ماشين و آماده شديم ساعت 6شد كه حركت كرديم . وحيد ميگفت مستقيم بريم شب رو تهران تو حرم امام بخوابيم.وقتي كه رسيديم قم من خيلي دوست داشتم كه بريم زيارت حضرت معصومه.واسه همين ديگه نظرمون عوض شد و شب رو قم مونديم، رفتيم داخل پاركينگ حرم كه خيلي هم شلوغ بود اول رفتيم زيارت بعد هم اومديم كنار ماشين چادر زديم شام هم نون و پنير و گردو خورديم و خوابيديم من كه هر كار كردم تا نصف شب خوابم نميبرد.صبح ساعت 6بود كه بيدار شديم صبحونه بازم نون وپنير وگردو خورديم و رفتيم زيارت و سوهان وآلوچه هم خريديم و حركت كرديم. جاده هراز خيلي خوشكل بود، امامزاده هاشم وايساديم رفتيم زيارت دوتا كاسه آش رشته كه خيلي هم خوشمزه بود و بهمون چسبيد خورديم و حركت كرديم. تو راه يه چشمه بود وايساديم و كلي عكس گرفتيم و دوغ آبعلي هم خريديم كه آب نمك خالي بود. و حركت كرديم پيش به سوي ساري،جاده ها خيلي شلوغ بودن ساعت 2بود كه رسيديم آمل هوا خيلي گرم بود،هر چه گشتيم يه جاي درست واسه استراحت و ناهار پيدا نكرديم، ديگه باز حركت كرديم و رفتيم محمود آباد،رفتيم تو يه پارك ساحلي كه خيلي هم شلوغ و كثيف بود ، مجبور شديم نشستيم غذا هم گوشت چرخ كرده درست كرديم،خورديم و وحيد ظرفا رو شست، اونجا ما كنار حراست نشسته بوديم كه يه دختره هم كه انگار باخالش اينا اومده بود اونجا نشسته بودن كه حراست گير داده بود به دختره،دختره هم تيپش معمولي بود زياد جلف نبود، رييس حراست اومد به دختره ميگفت خب لامصب روسريت رو بكش جلو تو هم مثل بقيه كه اينجا هستن باش اشاره كرد به من مثل اين خانم )منم چون خيلي گرمم بود شالم رو باز كرده بودم،تا ديدم به من اشاره ميكنه ترسيدم فورأ شالم و آوردم جلو و بستمش ( وقتي رييسه چشمش افتاد به من اشاره به چندتا خانم ديگه كه باحجابتر بودن كردگفت مثل اون خانما انقده با وحيد خندمون گرفته بود به وحيد گفتم معلوم نيست زن و دختر خودشون چه جورين كه الكي گير ميدن به بقيه،وحيد هم با ركابي دراز كشيده بود اومدن به وحيد هم گير دادن كه پيرهنت رو بپوش، دختره كه بهش گير داده بودن انقده خوشحال بود به همه دوستاش زنگ ميزد ميگفت ازم تعهد گرفتن به علت بي حجابيم،نميدونم تعهد گرفتن اين همه خوشحالي داره والا اگه من جاي اون بودم الان داشتم زار زار گريه ميكردم، رفتيم يه خورده هم كنار آب عكس گرفتيم غروب بود كه حركت كرديم رفتيم به سمت بابلسر. ادامه دارد...

برچسب: نویسنده: age60 تاريخ: شنبه 4 شهريور 1391 ساعت: 20:19

صفحه بندی